دورد. امیدوارم دوست داشته باشید
الینا بههمراه پدرش به خانهی مادربزرگ قدیمیاش در شمال نقل مکان کردند، چون قرار بود خانه تخریب شود و وسایلش جابهجا شود. خانهی مادربزرگ پس از مرگش دستنخورده مانده بود؛ با راهروهای بلند، اتاقهای غبارآلود، و سکوتی سنگین. یک روز عصر، وقتی الینا در زیرزمین دنبال وسایل قدیمی بود، چشمش به جعبهای چوبی افتاد که رویش نوشته شده بود: > «باز نکن، الینا. قول بده.» خط دستخط مادربزرگش بود.
الینا که تا آن روز حتی نمیدانست مادربزرگش اسم او را میدانسته، با تردید جعبه را باز کرد. درون آن چند عکس، یک دفترچهی کوچک، و یک کلید سفیدرنگ قرار داشت. دفترچه فقط یک جمله در صفحهی اول داشت: > «درِ سفید را فقط وقتی باز کن که دیگر چارهای نباشد.» الینا ماتش برد. درِ سفید؟ در خانه فقط درهای چوبی قدیمی بودند...
از آن شب به بعد، بعضی چیزها عجیب شدند. الینا متوجه شد در راهروی طبقه دوم، یک قسمت دیوار انگار کمی متفاوت است. او با کلید سفید در دست، به دیوار نزدیک شد. ناگهان قسمتی از دیوار بهآرامی فرو رفت، و در سفیدی نمایان شد؛ انگار همیشه آنجا بوده ولی دیده نمیشده.
کلید را وارد قفل کرد، در باز شد و راهروی باریکی نمایان شد که به اتاقی کوچک ختم میشد. درون اتاق، یک میز، چند نقاشی بچهگانه روی دیوار، و یک آینهی قدیمی بود.
اما چیزی عجیبتر از همه بود: روی میز، یک دفتر دیگر بود با اسم او روی جلد: «خاطرات الینا – ۱۳۸۴» ولی الینا سال ۱۳۹۰ به دنیا آمده بود...
ادامه دارد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)